دكتر عقيقى بخشايشي

1795

چهارده نور پاك ( فارسي )

مى گفت . من از آنچه مى ديدم در شگفت بودم . ناگاه دربانى آمد و گفت " موفق " عباسى ( برادر خليفه ) آمده است و مى خواهد وارد شود . معمول اين بود كه هرگاه " موفق " مى آمد ، پيش از او دربانان و نيز فرماندهان ويژهء سپاه او مى آمدند و در فاصلهء در ورودى قصر تا مجلس پدرم در دو صف مى ايستادند و به همين حال مى ماندند و " موفق " از ميان آنها عبور مى كرد . بارى ، پدرم پيوسته متوجه " ابومحمد " ( امام عسكرى ( عليه السلام ) ) بود و با او گفتگو مى كرد تا آنگاه كه چشمش به غلامان مخصوص " موفق " افتاد ، و به دربانان خود دستور داد او را از پشت صف ببرند تا " موفق " او را نبيند . ابومحمد برخاست و پدرم نيز برخاست و دست در گردن او انداخت و با او خداحافظى كرد و او بيرون رفت . من به دربانان و غلامان پدرم گفتم : وه ! اين چه كسى بود كه او را در حضور پدرم به كنيه ياد كرديد و پدرم نيز با او چنين رفتار كرد ؟ ! گفتند : او يكى از علويان است كه به او " حسن بن على ( صلى الله عليه وآله و سلم ) " مى گويند و به " ابن الرضا " معروف است . تعجب من بيشتر شد و آن روز همه اش در فكر او و رفتار پدرم با او بودم تا شب شد . عادت پدرم اين بود كه پس از نماز عشاء مى نشست و گزارشها و امورى را كه لازم بود به اطلاع خليفه برساند ، بررسى مى كرد . وقتى نماز خواند و نشست ، من آمدم و نزد او نشستم . كسى پيش او نبود . پرسيد : احمد ! كارى دارى ؟ گفتم : آرى پدر ، اگر اجازه مى دهى بگويم . گفت : اجازه دارى . گفتم : پدر ! اين مرد كه صبح او را ديدم چه كسى بود كه نسبت به او چنين تواضع و احترام نمودى و در سخنانت ، به او " فدايت شوم " مى گفتى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى ساختى ؟ ! گفت : پسرم ! او امام " رافضيان " ( 1 ) ، " حسن بن على " معروف به " ابن الرضا " است . آنگاه اندكى سكوت كرد . من نيز ساكت ماندم . سپس گفت : پسرم ! اگر خلافت از دست خلفاى بنى عباس بيرون رود ، كسى از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست ، و اين به خاطر فضيلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نيكو و شايستهء اوست ، پدر او نيز مردى

--> 1 . دشمنان شيعيان ، آنان را به طعنه " رافضى " مى ناميدند .